کلاس دوم ابتدایی که بودیم ،با همکلاسیها  یه قرار مسخره گذاشته بودیم و اون اینکه هرکی کتاباش بیشتر پاره و داغون باشه ،با عرضه تر و شاید گنده لات تره!!!!یادمه کتاب فارسیمو با تیغ مداد تراش خیلی پاره کرده بودم و کلی ادعای لاتی و قلدریم میشد!!

یه روز معلممون آقای فرخی نیومد و حاج مهدی حسنی مدیر مدرسه شخصا اومد سر کلاسمون.از کلاس پرسید زنگ اول چی دارید؟یه نامردی !!گفت فارسی!

مدیر مدرسه رو کرد به من که مثلا مبصر و شاگرد اول بودم و گفت :هادی خان کتابتو بیار!

من بیچاره که حساب کار دستم اومده بود،با کلی ترس و لرز ،خواستم کتاب بغل دستیامو بگیرمو ببرم ولی گویا همه شرق و. غرب دست به دست هم داده بودند تا ما ضایع بشیم!هر کدوم از این دوستان ناباب من که بغل دستم نشسته بودند با توجه به اینکه کتابهای خودشون هم دست کمی از کتاب پاره پوره من نداشت،روشونو اونطرف کردند و تو اون فرصت کم تصمیم گرفتم یه صفحه ترو تمیز از کتابو باز کنم و بذارم جلو مدیر مدرسه!!!

با کلی کلنجار یه صفحه تیتیش مامانی از وسطهای کتاب پیدا کردم و با آرامی جلو رفتم و گذشتم رو میز !بعد سعی کردم با چهره ای معصوم ولی با سرعت برگردم و سر جام رو نیمکت چوبی بشینم.

هنوز به نیمکت نرسیده بودم که حاجی  منو صذا زد و گفت :هادی این کتابه یا جیگر زلیخا!من هیچی نگفتم و ترجیح دادم سکوت کنم!حاجی بلافاصله یکی از همکلاسیها رو فرستاد دفتر و گفت :برو رو میز من شلنگو بردار و بیار !من که تا اون روز تو زندگیم از معلمام کتک نخورده بودم ،هنوز باورم نمیشد!ولی تا ثانیه هایی بعد کف دستام شده بود سرخ!چشمام پر اشک ،دماغم آویزون!و جیغ و چر و التماسم بلند!

بعد حاجی گفت :همه کتابهاشونو بذارن رو نیمکتهاشون!رنگ از رخسار همه پرید و من دیگر تنها نبودم.....