امتحانات آخر سال که تموم می شد ،برای خیلی از هم سن و سالهای ما فصل بازی و بیکاری شروع میشد.ولی من و خیلی از هم سن و سالهام از فردای همون روز میرفتیم سراغ کار!یادمه هرروز صبح آفتاب نزده ،چهار تا بره داشتم و با یه قمقمه آب و  یه بقچه نون راه میافتادم به طرف پاریو(صحرا). 

نزدیک  پاریو کت سفید که میرسیدیم باد خنک گونه هامونو نوازش میداد.بره ها از این خنکا استفاده میکردند و حسابی دلی از عزا در می آوردند.با بچه ها قول و قرار میگذاشتیم که هوا تاریک از خونه بزنیم بیرون و این جور جا افتاده بود که هرکی زودتر بیاد،از بقیه مردتر و زرنگتره!

بره ها تو جاسیفالها (محل گندمزار بعد از درو و برداشت محصول)شروع به چریدن میکردند.از یه جا شروع میکردند به خوردن و میرفتند جلو!!!در عوض بزغاله ها و کره ها شیطونی میکردند و  سرشونو بالا میگرفتند و میرفتند هرجا دلشون بخواد.ما هم بعضی وقتها از دست بزها و کره ها حرصمون در میاومد .برای تنبیهشون دمشونو میگرفتیم و پیچ میدادیم.بیچاره ها وقشون در میومد!!!

هوا که گرم تر میشد پناه میبردیم زیر سایه پرهای گندم(از تجمع و روی هم چیدن ساقه های گندم و جو بعد از درو تشکیل میشود).بیشتر وقتها مشغول بازی میشدیم مثل دوزبازی،ریگ بازی و ....

بادوستامون نوبتی گوسفندارو نگهداری میکردیم و به اصطلاح تو میدادیم.دو سه ساعتی که گوسفندها میچریدند ،تشنه میشدند،میبردیم بهشون آب میدادیم.بعضی وقتها سر آب خیابونوک ،بعضی وقتها سر باغچه حاجعلی.

بعضی وقتها که میخواستیم با دوستهامون بازی کنیم و میخواستیم یه جورایی از شر گوسفندها راحت شیم ،کنار اب اونها رو میخوابوندیم تا راحت تر به شیطونی خودمون برسیم!کنار آب روون می نشستیم و یه صبحونه لذیذ نون قاطق میخوردیم.تو این فاصله گاهی سراغ خر بیچاره ای میرفتیم که دوستامون می آوردند و حسابی خر سواری میکردیم.

هوا که گرمتر میشد گوسفندها دیگه نمیچریدند! خودشون یه جا دراز میکشیدند و شروع میکردند به نوچخار کردن.با بچه ها سایه پا میشمردیم تا ببینیم ساعت چنده!یکی دو ساعت قبل از ظهر راه میافتادیم به طرف خونه.برنامه کودک تلویزیون منتظر ما بود و شور و حال کودکی!

بعد از ظهرها ساعت سه و چهار دوباره گوسفندا رو میبردیم تو پاریو.نزدیکهای غروب که میشد بره ها رو میبردم طرف باغمون و علفهایی رو که بابام چیده بود میریختیم جلوشون تا حسابی سیر شن و تا فردا صبح گرسنه نمونند.غروب آفتاب که میشد هوا تاریک برمیگشتیم خونه.

شبهای تابستون ،شبهای به یادماندنی و باصفایی بود .فرش و گلیمی تو حیاط مینداختیم و شام و تو حیاط میخوردیم .تماشای تلویزیون تو حیاط با جمع خانواده در کنار هم، از زیباییهای تابستون بود.