یاد اون روزهایی که میرفتیم مدرسه بخیر...

 

بالای سر در مدرسه نوشته بود ((دبستان نبوت)).کجا ؟ته قلعه پایین!جایی که وسط

 

زمینهای کشاورزی یا به اصطلاح خودمون وسط(( پاریو)) بود.یه مدرسه خیلی کوچیک

 

 که پنج – شش تا کلاس درس داشت و یه دفتر و یک آبدارخونه.تو آبدارخونه همه چیز

 

 پیدا میشد.از قند و چایی گرفته تا بشکه دویست لیتری نفت و وسایل نقاشی ساختمان و

 

غیره !در واقع بیشتر انبار بود تا آبدارخونه!کف حیاط مدرسه شنی بود و چشمتون روز

 

بد نبینه ،هر از چندی یه قربونی میگرفت.دور تا دور مدرسه رو دیوارهای آجری محصور

 

 کرده بود و روی هر کدوم از اونها شعاری نوشته شده بود.-معلمی شغل انبیاست.

 

تعلیم و تعلم عبادت است و ....-

 

بعدنا که کف مدرسه رو آسفالت کردند یادمه که ما بچه ها پیش خودمون فکر می کردیم

 

دیگه مدرسمون کلاس بالو شده و مثل مدرسه های تهرون شده!

 

جالبه بدونید توکلاس ما فقط 13 –14 تا دانش آموز بیشتر نبودند.منم که مثلا شاگرد

 

اولشون بودم.یاد بازی هایی که میکردیم بخیر !البته ما بیشتر تفنگ بازی می کردیم!

 

 یه بازی دیگه هم بود که بهش می گفتیم موش- گربه !

 

یادمه منو یکی از بچه های دیگه –مجتبی- خیلی به تئاتر و نمایش علاقه داشتیم!

 

بعد از ظهرها معمولا ساعت 2 زنگ کلاسمون می خورد. ما دو تا از یک ساعت

 

قبلش معرکه می گرفتیم و تقریبا همه بچه های مدرسه رو دور خودمون جمع میکردیم.

 

 فی البدایه برا خودمون هم نویسنده بودیم ،هم کارگردان هم بازیگر!یادمه عصرا هم تو

 

کوچه(( امارتی )) تو هشتی یکی ازین خونه های قدیمی بساط نمایش پهن می کردیم

 

حتی بعضی زنها و دخترای بزرگتر از سن و سال خودمون برا دیدن معرکه ما جمع می شدند.

 

یادمه یه روز می خواستم نقش شمرو بازی کنم ،هرچی دنبال لباس قرمز گشتیم پیدا نکردیم ،

 

دست آخر من مجبور شدم یک پیرهن قرمز که تو خونه مال یکی از آبجیام بود و

 

 یواشکی برداشتم و بدون اجازه بردم سر معرکه !البته بعدا گندش در اومد!

 

 این علاقه من به هنر نمایش بعدها یه کمی شایدم یه کمکی شکوفا شد .

 

کلاس سوم راهنمایی بودم که مدیر مدرسه از من خواست تو یه تئاتر که برا جشنوار ه

 

 آماده می کردند بازی کنم .علتش هم این بود که نقش مورد نظر نقش راوی داستان رو داشت.

 

 علاوه بر اینکه دیالوگ زیادی داشت لهجه هم به زبون لری بود بنابر این دنبال یه نفر

 

 می گشتند که بتونه همه اون متنو حفظ کنه!!اتفاقا من تو اون جشنواره در سطح شهرستان

 

 آباده بهترین بازیگر شدم. و تئاترمون هم اول شد.!!!

 

بعدها هم دو تا تئاتر دیگه بازی کردم که اتفاقا آخری رو خودم نوشتم و کارگردانی کردم!!!!!

 

یه زمانی بود که میگفتم یا پزشکی یا علوم سیاسی یا بازیگری!!!!!ولی فعلا دندانپزشکم !

 

و مجبورم هم پزشک خوبی باشم،هم سیاستمدار خوبی و هم بازیگر خوبی!!!