یه خونه کاه گلی با یه حیاط کوچیک که بهش میگفتیم اوشو ،اولین چیزیه که از بچه گیم یادم میاد.درست روبروی در خونمون حسینیه قدیم چغا بود که اون موقعها یه خرابه ای بیشتر ازش نمونده بود!درست بغل حسینیه خونه آقاولی ابراهیمی بود که هر ظهر و شام صدای اذون با نفس گرمش محله قلعه پایینو صفا میداد.

گوشه حیاط کوچیک خونمون یه باغچه خیلی نقلی  داشتیم که دور تا دورشو با آجر ،دیوار کوتاهی کشیده بودیم.بابام تو باغچه چند تا کرده (کرت )درست کرده بود و توی اون سبزی کاشته بود .یه رز داربستی (مو)هم کنار باغچه بود که خودشو تا طبقه دوم خونه  و پنجره های اتاق نشیمن بالا کشیده بود.

تصوير اصلي را ببينيدگوشه حیاط مدبق یا همون مطیخ بود با یه تنور گود و عمیق که همیشه مارو از نزدیک شدن بهش میترسوندند.کمی اونطرفتر اتاق قالی بافی بود با گلستونی از گل و کنگره که  از صبح تا شب صدای کرکیت ازش بلند بود.زیر راه پله حیاط زیر زمینی داشتیم که محل انبار کردن هیزم زمستون و محل نگهداری چند تا چیریزه (جوجه)بود.خونواده ما یه خونواده سنتی و روستایی بود اگر چه بعضیا  زوری زوری اسم چغا رو اون موقعها شهر گذشته بودند!

بابام ۴کلاس قدیم سواد داشت و  قرآن خون چغا بود.یه مغازه باریک و دراز داشت چند متری نزدیک خونه که بساط عطاری و خرازی رو باهم میفروخت.دکون بابام به سبک امروزی قفسه نداشت !چند تا صندوق چوبی میوه ای رو هم چیده بود و توی اونا جنساشو گذاشته بود.یه دوچرخه قرمز تر و تمیز هم داشت که هر روز صبح بساط دوره گردیشو  رو اون میچید و تو کوچه های چغا راه می افتاد دنبال رزق و روزی حلال .بعد از ظهرها ی تابستون میرفت تو باغ کوچیکمون علف چینی واسه سه چهار تا گوسفند و میش که داشتیم .بقیه اوقات فراقتشم همونطور که گفتم تو مغازه به قرآن خونی میپرداخت.مردم چغا که اونو مرد با ایمانی میدونستند از اون میخواستن تا برا امواتشون قرآن بخونه و یه مبلغی هم به عنوان پاداش به اون میدادند.

من ته تقاری خونواده بودم و کانون توجهات .خداییش پدر و مادر و خواهر و برادرام تو محبت و مهربونی چیزی برام کم نمیگذاشتند.بعضی وقتا بابام منو با خودش میبرد دوره گردی و شاید من اون موقع خیلی دوست داشتم باهاش برم .کوچه های صغاد هر کدوم یه اسمی داشتند.یه روز میرفتیم کوچه حجت ،یه روز تو راه بهمن ،گاهی ته قلعه پویین،بعضی روزها طرف گودال چالی و محله های دیگه مثل قلعه سرسنگ ،قلعه بالو، کوچه پشت قلعه و غیره....بابام یه خورجین عطاری داشت میانداخت رو ترک ،یه خورجینم رو میله ،سه چهار تا زنبیل خرازی رو دسته های دوچرخه مینداخت و یه صندق بزرگ پر وسایل هم رو ترک عقب میگذاشت ،تو کوچه ها صدا میزد((خرازی...خرازی...عطاری...عطاری...)).گُله به گُله هم وای میستاد تا هم خستگی در کنه و هم زنهای خونه دار فرصت داشته باشند برا خرید خودشونو به اون برسونند.معروف شده بود که حاج یارایی آدم با انصافیه و گرون فروشی نمیکنه.مردم تو انصاف قبولش داشتند.تو مردم هنوز رایجه میگند:(( یه زمانی امام جماعت نبوده به حاج یارایی گفتند : بیا جلو وایسا بشو امام جماعت ،گفته من عدالت ندارم ! گفتند چرا ؟گفته بعضی وقتا زنهای همسایه جنسی لازم داشتند ،چون در مغازه بسته بوده ،اومدند در خونه !منم حال و حوصله نداشتم برم در دکون !گفتم اون جنسو ندارم!!!!))یا مثلا معروف بود که میگفتند حاج یارایی رو صد تومن پنج تومن سود میکشه!!!

یه باغ کوچیک پنج منی ((هزار متری))داشتیم که بالاخره کمک خرج خونه بود.کنار باغ یه جوب آب بود که دور تا دور اون درختهای بادوم و زرد آلوی بزرگ بود.البته فقط هر دوهفته یکبار آب از باغ ما رد میشد و صفای خودشو داشت....

چغاییا معمولا تابستونا گوسفنداشونو خودشون میچروندند و زمستونا با گله چکنه میفرستادند صحرا.غروبهای زمستون که میشد ،موقع برگشت گله شور و حرارتی تو  قلعه پایین  بپا میشد.صدای بره ها و کره های گشنه از تو خونه ها بلند بود و میش ها و بزها با داد و فریاد و از سر مهر مادری به طرف خونه صاحبهاشون میدویدند.شاید این منظره برگشت گله یکی از قشنگترین منظره برای همه پچه های در و دهات باشه!وقتی بره ها به میشها میرسیدند خیلی  وقتا همدیگرو اشتباهی میگرفتند و این اصلا باعث نمیشد تا میشی به بره دیگری در اون لحظه های احساسی  وصال شیر نده!

صبحهای زود هم که مردم گوسفنداشونو میبردند جلو میدون قلعه پایین ،تا بعد از جمع شدن گله به طرف صحرا حرکت کنه.و اما ...منظره بعد از حرکت گله جالبتر بود .زنهای خونه دار مشغول جارو کردن جلوی در حیاطهاشون میشدند و حسابی آب و جارو میکردند.البته این تمیزی فقط یه نصف روز دووم می آورد!!!

بهار که میشد پاریو کت سفید میشد پر از کشتزارهای جو مخصوص علوفه دام که باصطلاح ((دستنشون)) بهش میگن.گوسفندارها  در طی روز میرفتند دستنشون میچیدند برا گوسفنداشون که شب از صحرا بر میگردند و به اون حیوونیا که بره شیر میدادند این حق رو میدادن تا یه شکم سیر علف تازه بخورند.شلغم یکی دیگه از تغذیه های دام در فصل بهار و اواخر زمستون بود.گوسفنددارها روزها شلغم در می اوردند ،میشستند ،خرد میکردند و شب به دامهاشون میبدادند.

از زیباترین منظره هایی که تو بچگی دوست داشتم صحنه دویدن و جفتک پرانی بره ها و کره ها تو صحرا بود !البته این صحنه های زیبا در مورد بازی کردن بره و کره اکثر چارپایان وجود داره. 

بد نیست از دوستهای دوران کودکیم بگم!حسین مش باقر(حسین زمینی)،ابراهیم قایدی،اسماعیل اسداللهی ،رسولوک قباد!و .....

از بچگی عاشق این بودم که هرچه زودتر به مدرسه برم!دوران کودکستانم تو مدرسه نبوت یکی از شیرینترین دوران کودکی من بوده !چیزهایی از معلم کودکستانمون خانم صادقی به یاد دارم که انشاء الله هرجا هست موفق و موید و سلامت  باشه ..یه کلاس درس ته سالن که دور تا دور اون صندلی چیده شده بود ،یه طرف دخترها و یه طرف هم پسرها نشسته بودند.خمیر بازی و جورچین بساط هرروزمون بود ! ولی یه ماشین کوکی قرمز بالای کمد بود که هنوز که هنوزه  آرزو میکنم یه بار بهش دست بزنم!!!

دوره ابتدایی رو تو مدرسه نبوت شروع کرم .هنوز یادمه ته سالن سمت چپ کلاس اول بود .با معلم مهربونمون آقای میرزانیا (امیدوارم حافظم درست یاریم کنه)با ۱۱۱۱۱۱۱ نوشتن شروع کردیم !بعد------بعدـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.بعد........

لوح حیوونها و اشیا هم که تو در و دهات تدریسش برا معلمها علاوه بر درد سر یه عالمه خاطره است!تصورشو بکنید معلم وقتی رو عکس این حیوونها دست میذاره ،بچه های ساده و بی شیله پیله قلعه پایین چی میگن!!!!

گو   گربوکه  چیریزه

 

مالمالیچوک خروسوک  

بیچاره معلمی که بخواد مفاهیم رسمی این کلماتو بکنه تو کله این بچه ها!!!کلاس ما ۱۳ نفر دانش آموز داشت،خلیل توکلی،رحمان توکلی،محمد حسن حیدریان،محمد قائدی،علیرضا قائدی،مجتبی عزیزیان،علی صفری،....محمدهادی یارایی...و اما از خاطرات خوش مدرسه ابتدایی مراسم  و ورزش صبحگاهی بود

.

بعد از به صدا در اومدن زنگ صبحگاه همه بچه ها با شور و حرارت تو صف مخصوص کلاسشون می ایستادند.خیلی ها سر اینکه تو صف نفر اول باشند همدیگرو هل میدادن و گاهی کار به خون و خونریزی هم میکشید.بعد حاج مهدی حسنی مدیر خوب و دوست داشتنی  مدرسمون می اومد و همه بچه ها را ساکت میشدند!!! اول یه سوره قران خونده میشد،  بعد دعای صبحگاه که با این عبارت شروع میشد ((خداوندا تورا به یگانگی میستاییم و به پیامبران و فرستادگانت درود میفرستیم.))بعد نوبت به شعار هفته میرسید مثل ((الصلوه عمود الدین نماز ستون دین است)).بعد همه به فاصله یه دست از هم جدا میشدند برا ورزش صبحگاهی .و نغمه زیبای آن که هنوز در گوشم طنین اندازه:

الله... اکبر...

خمینی رهبر...

مسجد... سنگر....

مدرسه ....سنگر....

مسجد....سنگر.....

وقتی کلاس اول بودم قران رو محسن شیبانی تو صبحگاه میخوند.و من همیشه آرزو میکردم یه روزی قران و دعا رو من بخونم!آرزویی که تا پایان دیپلمم شده بود کار هرروزم!!!

اون اولها تا کلاس دوم سوم ،کف حیاط مدرسمون خاکی بود .بعده ها یادمه وقتی کف حیاط مدرسمونو اسفالت کردند پیش خودم افتخار میکردم که مدرسمون پیشرفت کرده!

دور تا دور مدرسه رو دیوارهای آجری حیاط مدرسه شعار نویسی شده بود مثل ((تعلیم و تعلم عبادت است))اما اون موقع این نوشته ها برا ما تنها کاربردی که داشت این بود که شده بود دخگاه!!!!یا ایستگاه!یا یه اصطلاحی شبیه این تو بازی موش و گربه!!!

مدیر مدرسه ما در تمام سالهای دوره ابتدایی حاج محمد مهدی حسنی بود.حضور ایشان در عمده سالهای خدمتشان در مدرسه نبوت توفیقی بود برای همه ما بچه ها .اون موقعها مثل الان مدارس شیفتی میفتی نبود!صبحها از ۸-۱۱ و بعد از ظهرها از ۲-۴ سر کلاس میرفتیم.بعد از ظهرها هم قبل از شروع کلاسها نماز جماعت داشتیم.وقتی صبحا و بعد از ظهرها اخرین کلاس درس تموم میشد زنگ تعطیلی به صدا در می اومد.بچه ها با شور و حال خاصی از کلاسها بیرون میدویدند،مثل صبحگاه تو صف می ایستادند و بعد با اجازه مدیر مدرسه تو صفهای منظم به طرف خونه راه می افتادند.بعضی بچه ها هم مبصر بودند و خارج از صف به ایجاد نظم میپرداختند.خلاصه یه عالمه برا خودسشون کلاس میگذاشتند!

معلم کلاس دوممون آقای جنتی بود.سوم خانم خضرایی ،چهارم اقای جعفری و جنتی و پنجم آقای اسماعیلی.از کلاس دوم به بعد بود که تو مسابقات قران دانش آموزی شرکت میکردم.یادمه کلاس دوم در مرحله شهرستان اول شدم و همون روز معلم قرانمون آقای وجیه الله قاسمی اومد در دکون بابام و از بابام تشکر کرد و گفت باید محمد هادی برای مرحله بعدی که اقلید برگزار میشه شرکت کنه.و من که برا اولین بار بود که تو زندگی بهم واقعا توجه شده بود خیلی خوشحال و شاید مغرور بودم!

یادمه کلاس دوم که بودم نماز رو خیلی خوب بلد بودم و اذان هم میگفتم .برای همین یه روز اقای قاسمی من و محسن شیبانی رو به مدرسه راهنمایی شهیدان (اون موقعها میگفتند مدرسه ترکها)برد تا جلوی بچه های راهنمایی نماز بخونیم و یه جورایی به اونا سرکوفت بزنه که چرا این دوتا بچه ابتدایی نماز و اذون رو به این خوبی بلدند و شما گنده منده ها بلد نیستید.شاید تو زندگی بچگیم چیزهایی باشه که الان گفتنش خنده داره !ولی میگم تا ثبت بشه و همیشه بدونم از کجا به کجا رسیدم!

یکبار برای برگزاری مسابقات قران به اباده رفتیم .مسابقات در دانشسرا برگزار شد و ما نهار رو همون جا خوردیم.یادمه فردای اون روز پیش دوستام با شور و حال خاصی از سینی های سلف سرویس دانشسرا تعریف میکردم و یه عالمه پز میدادم و میگفتم :تو یه سینی های با کلاسی غذا خوردم یه قسمت برای برنج داشت !یه کاسه چسبیده بود بهش برا ماست !یه کاسه بزرگتر هم چسبیده بود بغلش برا خورشت!!!!

همون کلاس دوم بودم که برای اولین بار تو مراسم نماز جمعه آباده بهم جایزه دادند.بابام خیلی خوشحال بود و یه عالمه سفارش کرد که حتما به امام جمعه سلام کن و دست اونو ببوس .منم که خیلی خجالتی بودم آخرش این کارو نکردم و حسابی اعصابم خرد شده بود!یادمه اون موقعها تو نماز جمعه شعار میدادند:

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

منتظری نستوه محافظت بفرما

اگر چه بعدها با تعجب دیدم که عکسهایش را از کلاسهای درسمان پایین کشیدند  و آن موقع علتش را نمیدانستم!!!

 

ادامه دارد....