مادر! مادر !کجایی مادر! کجایی مادر!شاید بیشتر وقتها این کلمات را

تو در نبود من و در جستجویم میگفتی . من در ان زمان نمیدانستم چه

میگویی! اما اکنون تک تک حروفش را میفهمم.و تک تک صداهایش را

میشنوم.

مهربانی دستهای پینه بسته ات را حس میکنم.

 زبری دستهایت هنوز گونه هایم را نوازش میدهد و زمزمه آواهایت

 هنوز در گوشم طنین انداز است.

لالاییهایت هنوز مرا به خواب میبرد و بوسه هایت هنوز برایم زیباترین

غنچه دنیاست.غنچه ای که خداوند به من ارزانی داشته بود.

مادر ...مادر... مادر....سپیدی موهایت را بیاد دارم که بوی رنج و

سختی این دنیا را داشت و چین چروک صورتت را که حاصل مرارت

روزگار بود.

بیاد دارم چگونه سر بر زانویت میگذاشتم و تو با مهربانی نغمه های

 محلی را زمزمه  میکردی .وای خدای من کدامین ترانه اینچنین نهایت

آرامش را به من تقدیم میکند و کدامین ملودی اینچنین تارهای وجودم را

 به رقص وا میدارد.

دلم برای سرزنشهایت تنگ شده .دلم برای دعواهایت لک میزند.

 دلم برای دادو فریادت ...و من اکنون دیگر تو را ندارم.

اگر چه دعای خیرت را هنوز در کوره راههای زندگی احساس میکنم .

شاید رسم زمانه اینگونه است که ما باید همیشه حسرت گذشته را

بخوریم ...ولی مادر میدانم که تو صدایم را میشنوی...... تو آن زمان که

 هنوز زبان نگشوده بودم، صدایم را میشنیدی .

مادر باز مرا دعا کن .باز مرا به نیکی بخوان و باز مرا در بدیها سرزنش

 کن ....مادر..... مادر ....مادر....